رفتن به محتوای اصلی

شعرها

شطح با ما نیست اینجا عشق هست
خرق عادت کفر و با ما عشق هست
دل سراپای وجودش راستی ست
راستی دیدی که ما را عشق هست
بی خطایی نیست در کار سلوک
چون خطا را هم سراپا عشق هست
بی خطاپندار را آفات برد
این کمالات خطا با عشق هست
سر زدیم از خویش و افتادیم باز
بعد از این هم رو به بالا عشق هست
کمتر از ما در همه عالم که بود؟
گفت خورشید سجایا: عشق هست
ای عجب زین شمع خودسوز کمال
آه چشمانش دو دریا عشق هست
رفت روزی دیگر از تقویم عشق
گفت حلمی باز فردا عشق هست
من ز انواع شفقّت برترم
ساربانم، راه با خود می برم
آن ولی زنده چون این راز گفت
گفتمش من نیز راهت بسپرم
گفت تو راه خودی، بر خویش باش
تا که از خویشت بخیزی در برم
در برم از سر برون آیی چو نار
گویمت اینک تویی آن دلبرم
ماه من راه است و این مَه راهتاب
هر دمی رازی ز نازش می خرم
تو ز انواع مروّت بهتری
برتری از عشق هم چون بنگرم
شیوه ی صلح تو نازان می کُشد
بنده از شوریدگی جان می برم
خلق پندارد که حلمی شاعر است
عشق داند سالکی جنگاورم
جستجو