رفتن به محتوای اصلی

گفت روحی تو. بار هزاره‌های خود بر...


گفت روحی تو. بار هزاره‌های خود بر زمین بگذار. این همه راه آمده‌ای عصازنان، دامن‌کشان، گهی اُفتان، گهی خیزان. از هزارتوهای من گذشته‌ای و از هزار هزاره‌ی تن. همه این خویش و تن به من بسپار و بال بگشا. سپردم. از تاریکی گذشتم. در روح آمدم و پرواز کردم. دیگر همه عشق بینیم و همه جان‌ها جان خدا.

متن کامل این پست ار کتاب روح | حلمی را اینجا بخوانید.