رفتن به محتوای اصلی

غزل شماره ۳۲۷ : جز تو نگارا چو نیست پس چه غم هست و نیست؟

جز تو نگارا چو نیست پس چه غم هست و نیست؟
هست تو و جز تو نیست در دو دم هست و نیست
هست میان دو چشم صورت تو همچو یشم
عالم و آدم چو پشم بر شکم هست و نیست
حرف تو شد بر زبان باز عیار جهان
هر چه بر آنی بگو از قلم هست و نیست
هر چه بر آنی بگو، رشک جهانی بگو
قلّه ی جانی و هم زیر و بم هست و نیست
موسی و عیسی ز تو، خمر لهاسا ز تو
رمز محمّد تویی، همّ و غم هست و نیست
هر چه که رفته ست و هست، هر چه که آید به دست
این تویی و آن تویی ای جنم هست و نیست
از تو زمین می چمد، از تو زمان می زند
ای شه نور و صدا، ای صنم هست و نیست
من چه کنم این وسط؟ هر چه منم وه غلط
تو منی و من توام در حرم هست و نیست
نام تو شاه جهان گر نبرم بر زبان
گفت توان مختصر، چمّ و خم هست و نیست
قرعه ی کار فلک چون که به حلمی فتاد
داد به سلطان حقّ این عَلَم هست و نیست
پیمایش کتاب