رفتن به محتوای اصلی

غزل شماره ۳۰۲ : رسته ام از این جهان ققنوس وار

رسته ام از این جهان ققنوس وار
رسته ام از خواب و از پندار کار
آفتابم آفتاب عقل نیست
گمشده در ابرهای انتظار
نور حقّ در منظرم جویای من
من برابر چون فلق جویای یار
یار را چون یافتم گویا شدم
ورنه من هم چون کسان در قارقار
حقّ یکی بوده ست و کی دو می شود؟
هر زمان امّا نو است و نونوار
نوگرایان کودکان خفته اند
خفتگان را می کند بیدار نار
حلمیا این شعله های باستان
خوش کشیدی بر دهان روزگار
پیمایش کتاب