رفتن به محتوای اصلی

غزل شماره ۲۳۳ : شب به شب آیند و جانم را به پنهانی برند

شب به شب آیند و جانم را به پنهانی برند
حاضران روح را هر شب به مهمانی برند
عاشقان گر گود بنشینند پر بیراه نیست
خاشعان عشق را آخر به چوپانی برند
سایه چون بر طینتش خطّ تباهی می کشد
ای بسا هم نوربخشانی که ظلمانی برند
مجلس موسیقی است و میزبانان فلک
هر که پیداتر نشیند را به قربانی برند
آزمون ها سخت و ما هم جمله با سر باختیم
برده ی جام ظفر را هم به قپّانی برند
نو شود امسال و هر سال از شما بیدارها
خفتگان را نیز در بند پریشانی برند
هر چه از پیراهن جان بوده برکندی و حال
حلمی بی خانه را هر جا که می دانی برند
پیمایش کتاب