رفتن به محتوای اصلی

غزل شماره ۱۴۶ : پگاه کامکاری است و مستم

پگاه کامکاری است و مستم
یکی پروانه دل پیمانه دستم
نگارا باده از پنهان بیاور
مگو این بار هم پیمان شکستم
سرود سرو و می دانی چه باشد
که در پای تو من در اوج پستم
سماع صوت و سیلابی ست بی حرف
که هر دم زاده ی آن هیچ هستم
چه خاکم خوانده ای ای دانش شوم
زمین و آسمان چرخد ز شصتم
من آن روح سبکبالم که هر دم
به هر منزل پریدم دل نبستم
من آن راهم که تا افلاک خیزد
چه راهم کز همه افلاک جستم
چنان چون مردمان خواب پیما
پریشان و گریبان چاک و چستم
گلوی عقل در مشتی و آن گه
گریبان دم و جام الستم
چو حلمی خادم میخانه ها باش
که من از خدمت میخانه رستم
پیمایش کتاب