رفتن به محتوای اصلی

غزل شماره ۱۱۰ : با همّت صوت آخر از دور خطر جستم

با همّت صوت آخر از دور خطر جستم
جانم نفسی بگرفت از خویش چو بگسستم
از کهنه رها گشتم تا با نو درآمیزم
دستم چو تو بگرفتی با تازه بپیوستم
باری ز جهان دل صد جلوه فرا دیدم
زان جام تجلّی چون دیوانه و سرمستم
تلقین می و شاهد خواندم به زبان دل
دل شکل تو را بگرفت، از هر چه دگر رستم
گفتا به من این بازی غارت ببرد جان را
در منزل مژگان این حادثه بنشستم
ساقی دو سه جامی داد در آن دم وانفسا
خندید و از آن خنده مستانه چه بشکستم
در خلوت چشمانش یک آینه یابیدم
تا نیک نظر کردم دیدم که هم آن هستم
حلمی غزلخوانم، زان جلوه غزل خوانم
از خویش نمی دانم، زیرا که از آن مستم
پیمایش کتاب