رفتن به محتوای اصلی

غزل شماره ۹۹ : جان رنجور تو را شب به تماشا ببرم

جان رنجور تو را شب به تماشا ببرم
بندها بگسلم و جامه ی رنجت بدرم
گره ات وا کنم و بخت تو نقشی بزنم
به دلت نور دهم، جان تو از غم بخرم
خنده زن! لاجرم این غصّه به سر می گردد
چه کنم دیده ی تو راست بخواند نظرم؟
هر شبت را به نهان سور خدایی بدهم
چو به سرحلقه ی عشّاق منت جلوه گرم
خمشان را به عیان آورم از پرده ی خویش
با همه بی نظران سهم کنم سیم و زرم
پیک آزادی تو زین قفس تنگ رسید
برسانم به تواش تا که بیایی به برم
جلوه ی خنده به چشمان تو می بنشانم
بدهم دست تو این شیشه ی جام ظفرم
سفره ی برکت خود بازگشایم به میان
لقمه گیری و به جان تازه نمایی جگرم
حلمیا دست فشان هلهله کن چون که دگر
شب تاریک به سر آمده اینک پسرم
پیمایش کتاب