رفتن به محتوای اصلی

غزل شماره ۷۹ : گریه می خندند و خندانند باز

گریه می خندند و خندانند باز
خنده می گریند و گریانند باز
این فلک با مردم نادان خویش
نرد می بازند و شادانند باز
با صنم گفتم حدیثی جاودان
عاشقان از دردمندانند باز
آه بر ایشان رهایی نیست نیست
عاشقان بی اختیارانند باز
ای مقامر گردشی آغاز کن
مردمان عشق ترسانند باز
سالک از سیر و طریقش بازماند
وه که ابلیسان به میدانند باز
سحر و جادویی به کار انداز کاین
همرهان مستان بی جانند باز
عشق را باید که رخ دزدید هین
مردم ما آن نمی خوانند باز
حلقه بازان آسمان بخشیده اند
آسمانان بی نگارانند باز
حلمیا از کیمیایی دست کش
قدر این گوهر نمی دانند باز
پیمایش کتاب