رفتن به محتوای اصلی

غزل شماره ۷ : دولت نام تو را باد نشانی آورد

دولت نام تو را باد نشانی آورد
دوست از مرز جنون خطّ امانی آورد
باز هم چرخ فلک دور دگر پیمود و
از کران چرخ زنان خود به کرانی آورد
طالعم نوبت شب بود به روزش افکند
جان این خُرد جهان رانده به جانی آورد
باورم نیست هنوز این که پیام آور صبح
صلح ناخوانده برایم ز جهانی آورد
من که چون ریشه خشکیده ز صحرا زادم
یار من از افق آمد ضربانی آورد
خامشی رفت و نگهبان قضا پیدا شد
دیدمش سرّ نهانی به میانی آورد
گفتمش پخته نی ام، راز چه گویی با من؟
گفت خود را چه بدانی و نشانی آورد
راست دیدم که چنان در روش کردارش
نه ز اوهام سیه نصّ گمانی آورد
هر چه بودم به دمی دود شد و ناپیدا
حلقه در حلقه درونم دورانی آورد
نور آن ماه بدیدم که به حقّ می پیوست
اسم اعظم که به صوتش سیلانی آورد
ناگهان نام مرا داد به دستم دیدم
واژه بر واژه دهانم به بیانی آورد
گفت او خنده زنان بر سپه دیده خویش
حلمی عاشق ما چون غلیانی آورد
پیمایش کتاب