رفتن به محتوای اصلی

غزل شماره ۵۳ : ای یار نشان بی نشانی، بی نامی و نام آور جانی

ای یار نشان بی نشانی، بی نامی و نام آور جانی
بی رنگی و آبروی رنگی، بی نقشی و خود نقش جهانی
ای دیده نگین آفتابت سرفاش نشان و دلبری کن
شاید گذر شبانه افکند آن شاهد مست ناگهانی
ای خواب کجا معبّرینت؟ گیسوی فشان عنبرینت؟
تا شانه به زلف بسته افتد سرّ فاش کنی به دیدگانی
بی تاب تو خورشید و مهانند، در گردش و پرگار جهانند
با این همه در حیرت از آنند کآخر تو کجای داستانی
ما راز بدانیم و نگوییم زین شیوه که جامه می درانی
ما خوابروان آستانیم بر درگه جام آسمانی
جامی تو دهی و جان نگیرد، جامی تو دهی جهان نگیرد
ما فارغ از این جان و جهانیم زان جام بلند لامکانی
با باد مگو تو راز هستی، آتش زندش خیال مستت
با آب مگو که غرق گردد دریا ز تلاوت شهانی
با خاک به حرف و گفتگو باش، پیمانه به دست و باده جو باش
از غیرت آسمان نفس کش تا عشق دهد تو را امانی
خوابیم و خرابیم و سرابیم، اقیانس برپا و شرابیم
ما دیده بر آفتاب کردیم، پر سوخته ایم و استخوانی
صد جا برویم و جا نمانیم، بی سفره ی باده سا نمانیم
هر خانه جویی نان به کف آوریم، هر گوشه سپاه دلبرانی
حلمی که لب پیاله بوسید رویین تن و جان و جاودان شد
جادوی می از چه سان اثر کرد؟ اسرار مگوی را چه دانی
پیمایش کتاب