رفتن به محتوای اصلی

غزل شماره ۴۴۴ : رعدافکن و برق آسا ناگه به میان آمد

رعدافکن و برق آسا ناگه به میان آمد
آن رود که در جان بود ناگه به جهان آمد
در کام که می چرخید آن حرف به خاموشی
چون پرده بر آتش شد بر خطّ زبان آمد
اقیانس رحمت شد پروانه ی چشمانش
پروانه ز پنهانش ناگه به عیان آمد
دیریست که می گویم جز عشق نباید گفت
جز عشق نگفتم تا این قصّه به جان آمد
در خود بطلب ای جان تا دوست میان گیرد
در خود چو طلب کردی آن دوست روان آمد
امروز غرامت ده هر آنچه که بستانند
خالی چو شدی از خویش، بینی به نشان آمد
دیدار چو می خواهی جانا به درون سر کش
چون شعله چو برجستی هر آینه آن آمد
حلمی سر آن دارد تا وصل تو بخشاید
این عزم رهانیدم، شاید به زمان آمد
پیمایش کتاب