رفتن به محتوای اصلی

غزل شماره ۴۴ : من که این گونه تو را محرم جان آمده ام

من که این گونه تو را محرم جان آمده ام
فارغ از مغلطه ی سود و زیان آمده ام
مرحمت کن همه این خویش و تن از من برگیر
که رها از من و ما و دگران آمده ام
دوش در آینه ی جام رخت دیدم و حال
لخت و بی پرده سویت رقص کنان آمده ام
پرده ی خواب چو بدریدم و این پیله ی بخت
سوی پیمانه سحر وقت اذان آمده ام
چه کنم؟ مستم و بی می نتوان اوج گرفت
جام دیرینه به پا کن که نهان آمده ام
خبری نیست برون، مردمکان در خوابند
از کناری شدم و حال میان آمده ام
حلمی از باده فروشان چه نشانی مانده ست؟
من که از راه غزل بوی کشان آمده ام
پیمایش کتاب