رفتن به محتوای اصلی

غزل شماره ۴۲ : کار پیمانه چنین است و عیان می کندت

کار پیمانه چنین است و عیان می کندت
پیر و بیمار و دگرگونه جوان می کندت
غیبت دوست نگوییم و اگر جام کشیم
کار عقل است که رسوای جهان می کندت
دیده بر غیر ببندیم که مأوای شه است
ورنه این دیده تو را خوار خران می کندت
بی ملالی که ز اجماع من و آن من است
باده زین دامن بلوازده آن می کندت
حیف از این روح که در کالبد آب و گل است
باده جانانه طلب، آب روان می کندت
دیده ی هرزه ی این مردم غفلت زده بین
هو از این دار مکافات نهان می کندت
ساعت باده به یاد آر و گذر زین پل رنج
صاحب جام تو را صاحب جان می کندت
گرچه آن حقّ برین گاه نسق می کشدت
شکر پیمانه که ارباب زمان می کندت
نام دیرینه زبان آر و دگر هیچ مگو
حلمی از حلقه ی میخانه نشان می کندت
پیمایش کتاب