رفتن به محتوای اصلی

غزل شماره ۴۱۰ : می گریزید ای خسان از زندگی

می گریزید ای خسان از زندگی
بد به حال این چنین بازندگی
خوش به حال چرخ با این نوکران
در ره تارندگی مارندگی
رفت تا کوه خدا و بازگشت
یک نفر از رهروان بندگی
رفت امّا زهد او بیدار شد
ظلمتش دزدید از تابندگی
مرد حقّ در صحنه ها تازنده است
آری آری کار حقّ؛ تازندگی
خوش سر آمد قصّه ی دست و دعا
کار دستان نیست جز بخشندگی
بهتر آن از دشمنان آموختن
کز نفاق دوستان نالندگی
گفت حلمی عصر نو آغاز شد
باید از هر کهنه ای دل کندگی
پیمایش کتاب