رفتن به محتوای اصلی

غزل شماره ۴ : در کالبد هستی در خود به تماشایی

در کالبد هستی در خود به تماشایی
ماییم همه اجزاء، تن هایی و تنهایی
از خویش جدایی و با خویش عجین امّا
در حلقه ی بی خویشی بی مایی و با مایی
بلوای جهانی تو، جنگاور جانی تو
هیچ از تو خبر نبَود هر چند صف آرایی
صورتگر خاموشی، از صوت تو می نوشی
در چنگ تهی دستان سرمایه ی غوغایی
در پرده چه می بینم؟ یک صورت و صد جلوه
از سیرت پنهایی دیگر چه فراز آیی
خوابی نه که بیداری، وهمی نه که حقّداری
رخشنده ی اعصاری، آخر به چه حاشایی؟
سلطانی و ما بنده، جان از تو سراینده
از نور تو می تابد این چشمه ی بینایی
شاه ازلی جانا، هر دم غزلی گویی
آن را که نگارد جز حلمی به دل آرایی؟
پیمایش کتاب