رفتن به محتوای اصلی

غزل شماره ۳۹ : خواب چه مانده ای دلا؟ وا چه نشسته ای؟ بیا!

خواب چه مانده ای دلا؟ وا چه نشسته ای؟ بیا!
مال و منال وا نه و هی تو بنال ناله ها
خوش برو در میانه ها ساز کن آسمان خود
تکیه تکان و عور شو، من تو و آسمان مرا
بر شو از این جهان غم، قاره ی وام و نام و نم
چرخ به چرخ و دم به دم از تن و جامه ها بر آ
تا که نهان نمایدت ثروت و آستین زر
سکّه ی باده خرج کن تا چو خدا کند تو را
تا که کرانه بشکنی ساق شب و غرور دد
عشق فسانه می شود باز ز جان آسیا
بخت دوباره می دمد از نفس کلام تو
ز پست جلگه ی خزر به آفتاب استوا
تو آسمان روشنت بخوان به حشمت نهان
قدم کشان و تیغ کش به این چراگه چرا
غزل فشان، ترانه خوان برو به جان و دیدگان
سلام کن به خستگان، به جام های در خفا
ببین که عاشقان من به خون خویش خفته اند
به عشق های نا به ره، به رحم های نا به جا
تو سهل گیر و کارها به جام باده وارهان
سکوت صخره ای شکن، بخوان ترانه حلمیا
پیمایش کتاب