رفتن به محتوای اصلی

غزل شماره ۳۷۷ : بگشا پر ای دل من که سپیده سر رسیده

بگشا پر ای دل من که سپیده سر رسیده
شب تار خون چکانت به دم سحر رسیده
بگشا، که نور رقصید و جهان ز عشق خندید
تو مگو کجا کجا نور، به دلم خبر رسیده
به دلم خبر رسیده که شب از نظر بیفتد
بنَماند آن خروشی که ز راه شرّ رسیده
همه خیر و نور بینی چو دل تو باز باشد
همه آنچه راز باشد به تو مستتر رسیده
به کلام آفتابی که کس اش ندید خوابی
بنما رخ خیالی که ز راه پر رسیده
به صراط عشق، حلمی! دو سه شب به خون تپیدی
خبرت هر آنچه دیدی به تو معتبر رسیده
پیمایش کتاب