رفتن به محتوای اصلی

غزل شماره ۳۷ : من و اقیانس پیمانه و دریای شراب

من و اقیانس پیمانه و دریای شراب
تو و آبادی این خانه و چشمان خراب
من و چشمان دل و دیده ی نادیده ی جان
تو و آن شورش مستانه و صد پرده حجاب
همه آشوب و خرابی ست خیالی که توئی
همه تسلیم توام بی غم اقرار و عِقاب
همه افسانه ی توست این دم و پیمانه ی ما
عالم مرده بر انداز کنی زین دم ناب
تا کی از مردم ناباب صراحی طلبیم
بر شو و پرده بر انداز از این مردم خواب
جام می پر کن و این قصّه ی دیوانه شنو
عاقلان هیچ نگیرند ز پیمانه جواب
ثروت عقل به دور افکن و در حلقه در آی
که سر حلقه گشوده ست به معراج جناب
ساقیا شادی پیمانه دعای دل ماست
مگر از مغفرت باده بیابیم صواب
حضرت دوست بگو زلف عنایت بندد
بر دل خام می و حلمی و این جام مذاب
پیمایش کتاب