رفتن به محتوای اصلی

غزل شماره ۳۵۸ : تو جانان منی ای جان تو آنی

تو جانان منی ای جان تو آنی
تو هم بیرونی هم در نهانی
تو ای دُردانه ی هستی بفرما
حضورت بر سر تاجم نشانی
من آغوش دل شیدا گشودم
کجا یک بار گفتی لن ترانی
هماره با منی ای حضرت عشق
هماره با توام در هر جهانی
ظهور خامشان بی طاقتم کرد
از این بی طاقتی گوهر فشانی
چو در اقلیم بی نامت رسیدم
رها گشتم ز دنیاهای فانی
رها گشتم ز علّت های آدم
وز افلاک سلاطین زمانی
رها از جامه های زیر و بالا
رها از روح هم؟ ولله تو دانی
به اینجا چون رسیدم حرف اِستاد
نه حلمی ماند و نی آن یار جانی
پیمایش کتاب