رفتن به محتوای اصلی

غزل شماره ۳۴ : ای دل دریانشان دیده به دریا کشان

ای دل دریانشان دیده به دریا کشان
موج کف آلوده بین از نفس عاشقان
روز و شب از باده ات جام لبالب کشم
شعله کشد زین سبب رنج دمادم ز جان
سالک خاموش تو حاضر درگاه توست
هر که بخواند تو را رخ بنماید عیان
خاطر مستت مرا راست بدان جا برد
کز شرر سینه ام جلوه نمایی نهان
کی تو بخواهی مرا نام خدایی دهی
فاتح رویای جان نام رهایی بخوان
هر که ندارد دلی مست و پریشان دوست
رخ ننماید بر او پادشه خسروان
ثروت اندوه ماه باد ببرده ست و آه
شادی مستانه خواه شعله زن و بی امان
حوروشان ازل چون گذرند از رهی
زان ره آهن گداز گام بسوزد چنان
سکّه و گنجش مخواه گر تو به ناز عادتی
هر که به ناز آیدش رگ زند و استخوان
نعره کش آ و خموش، دردکش و خنده نوش
زخم و کبودی بپوش چون شه جنگاوران
ساقی بحر ازل باز فشاند غزل
درّ گران صید کرد حلمی صاحب قران
پیمایش کتاب