رفتن به محتوای اصلی

غزل شماره ۲۹۵ : به لجن خفته کجا قیمت گوهر داند

به لجن خفته کجا قیمت گوهر داند
زخمت بارکشی را که به جز خر داند
سّکه ی آب طلا با دو خراشی رسواست
واصل عشق فقط فرق مس و زرّ داند
چو خر عشق نه ای پس خر دنیای ددی
چه خری این دو خری هر دو برابر داند
این همه حرف تو را هیچ بَرد سوی خدا؟
چه غمی جز غم نان واعظ منبر دارد
غم ما عشق بُود، هیچ شنیدی دم او؟
دم این سوخته را گفت که مجمر داند
زائر خوف و خطا گرد که می گردد هان؟
عشق وللّه که این قافله کافر داند
برو حلمی و بگو نکته ی جان بخش خدا
قیمت حرف تو را ساقی کوثر داند
پیمایش کتاب