رفتن به محتوای اصلی

غزل شماره ۲۹ : دست از سر غم بردار، غم با تو نمی ماند

دست از سر غم بردار، غم با تو نمی ماند
غم دست تو می گیرد تا جام تو بستاند
سرخوش شو در این غوغا، از خویش مبّرا باش
یک باده میان سر کش تا دغدغه بنشاند
از طینت شرّ فارغ گشتی و نمی دانی
خود خیر پدیداری کابلیس بپّراند
این حقّ خروشان است، تازنده و آتش زن
بر زخم نهانت زن تا زخم بخشکاند
یک جمله ی بی پرده می گویمت ای عاشق
جوری تو صبوری کن تا غصّه بمیراند
دلدار به آهنگی دوش آمد و جانم برد
گفتا که دل و جان را هم اوست که می خواند
راهی ست ز بی باکان خون ریز و نهان فرسا
بادا که سر عشّاق شمشیر برقصاند
ای حلمی رمز آلود ایهام تو جان فرسود
زین حلقه که می بینم کس راز نمی داند
پیمایش کتاب