رفتن به محتوای اصلی

غزل شماره ۲۵۴ : دل خوابدیده بنگر که جهان وفا ندارد

دل خوابدیده بنگر که جهان وفا ندارد
سوی محفلی روان شو که جز آشنا ندارد
چه به خوابگاه حزنی؟ دم اندُهان رها کن
به شعف شو باده پیما که غم انتها ندارد
دم باده گیر و خوش باش که ز باده غم نخیزد
دم آدمی چه باشد که غم خدا ندارد
به بتان رسید و از نو جامه ز آدمی تهی شد
ز برای آدمیّت گوییا که جا ندارد
محضر خیال بودم که فرشته ای ندا زد:
سوی ما بگیر ورنه بزم ما صفا ندارد
عزم خانه کرده بودم که خرابه عایدم شد
دارد این خرابه نوری که نوار ما ندارد
جان ز حقّ جدا نباشد چو سوی پیاله گیرد
این بیان که خیزد از می شرح ماسوا ندارد
حلمی از گمان تهی شد که کلام عشق بسرود
ورنه هر قلم که خیزد جوهر طلا ندارد
پیمایش کتاب