رفتن به محتوای اصلی

غزل شماره ۲۴۵ : چنین راهی که ققنوسان بزاید

چنین راهی که ققنوسان بزاید
هزاران تن بگیرد جان بزاید
چنین ماهی که خون از دل فشاند
بگیرد هر چه این تا آن بزاید
چنین وصلی مرا تا صبح رقصید
مپنداری که شب آسان بزاید
به شیطانی که تیغ عشق دارد
دلی دادم که الرحمن بزاید
بزاید تا بزیَد تا بپاید
به پاییدن چه خون افشان بزاید
بدین ساعت که جان از رنج توفید
شه ام گفتا شبان این سان بزاید
شبان گشتم که از صد شب گذشتم
شبانی این چنین توفان بزاید
به حلمی گفته بودم عشق این است
نهایت هم شبی جانان بزاید
پیمایش کتاب