رفتن به محتوای اصلی

غزل شماره ۲۴۱ : دل آشوب و تن آشوب و سر آشوب

دل آشوب و تن آشوب و سر آشوب
به هر جا روی گردانم در آشوب
چو عودم کز دم معراج میرم
از این رو بر کشم در مجمر آشوب
قفس چون بشکنم آواز گیرم
که این جا هم قلم هم دفتر آشوب
جهان در مقدمش آرام بینم
عجب چون می رود در مأخر آشوب
به اظهار است عشقش چون دمادم
فتاده زین سبب بر منبر آشوب
به محفل دوش اسرار تو گفتم
وزان شد زین لسان در هر سر آشوب
سحر تابوت سروم چون روان شد
به های و هلهل صد لشکر آشوب
ندا آمد که این پیمانه پر شد
بکن حلمی جهان دیگر آشوب
پیمایش کتاب