رفتن به محتوای اصلی

غزل شماره ۲۳۸ : من و یار و گفتگوی وصال

من و یار و گفتگوی وصال
که به اندازه شد سبوی وصال
تو و زهد و وهم ایمانی
من و باده و گلوی وصال
باز هم شانه های پنهانی
پا به پا، مو به موی وصال
همه را بی تو روی دجّال است
آدمی برده آبروی وصال
زنده باد آن که چو باد رود
کو به کو به جستجوی وصال
گفت حلمی از عشق و باطل شد
سجده ی عقل با وضوی وصال
پیمایش کتاب