رفتن به محتوای اصلی

غزل شماره ۲۳۱ : چونان باد روان بی بند و بارم

به آوای شباهنگام جانت
دل و جانم به جانت می سپارم
مرا جان باختن رسم و طریق است
هر آنی که بمیرم سربرآرم
جوانی را به جامی باج دادم
به جمع باده خواران تاجدارم
خدا را! چیست این بی برگ و باری؟
خزانا! روزگارا! نوبهارم
من آن روحم ز بالا عزم کرده
که دخل عالم سفلا بیارم
هراس از مردم اوهام؟ هرگز!
دخیل عشقم و عشق است یارم
دم صبح است و حلمی در میان نیست
چه خوش وقتی دو رکعت نور خوارم
پیمایش کتاب