رفتن به محتوای اصلی

غزل شماره ۲۲۹ : من اگر باده کشم از سر پیمان الست

من اگر باده کشم از سر پیمان الست
به تو چه زاهد دیوانه ی افیونی پست
من و این خلق به هم جز به غرامت نشدیم
کهنه بندی بُد و آن نیز به تقدیر گسست
ای خوشا خواب تنی در اقیانوس ازل
کهف جان رفتن و بیدار شدن از چه هست
هر چه گشتیم در این زاویه دیدیم که نیست
شکّرین تر ز می تلخ که در جام نشست
گفتگوهاست درونی و ولی گوش نکرد
آدم عقل پرستیده ی اندام پرست
حلمی از سانحه ی عشق سخن بیش مگو
کشتی کژمژ و بی شاکله ی نقل شکست
پیمایش کتاب