رفتن به محتوای اصلی

غزل شماره ۲۲۱ : اگر دلانه بنگری جهان به اختیار توست

اگر دلانه بنگری جهان به اختیار توست
به عشق اقتدا کن و برو که کار کار توست
دلا نگار بی سبب ز طالعت گذر نکرد
نهان به نظم و روشنی و بخت سعد یار توست
ز پنج پرده خواب خویش گذر نما و روح شو
مکن تو کار دیگری که عشق کار و بار توست
کجا توان به عقل دد به آسمان عشق رفت
اگرچه سرخ باشد او، به هر دمی شکار توست
پیاله ها کشم شبان به منزل شیوخ شهر
به اذن باده شیخ نیز به کار انتشار توست
تمام مُلک خویش را شبانه بانگ می زنم
بیا که امّتی ز جان کنون به انتظار توست
پسند و ناپسند خلق به خود مگیر حلمیا
شبان عشق گویدت که عشق بی قرار توست
پیمایش کتاب