رفتن به محتوای اصلی

غزل شماره ۱۹۹ : آن لحظه ی مست کامدی در بر جان

آن لحظه ی مست کامدی در بر جان
پایان بشد آن نبرد رنج آور جان
عریان بشدم ز هر چه شولای عطش
بگسستم و برخاستم از بستر جان
دیوانه چه خوانی تو مرا عقل دنی
دیوانه توئی به چشم ناباور جان
آوار جهان به دوش بردم عمری
ای خوش که رهایم عاقبت از سر جان
ای غرّه که رهروی طریق ازلی
صد موعظه کرده ای تو از محضر جان
افسوس که زین خامه نیاید نظری
می سوزم و بد نگویم از مصدر جان
نقّاد که صد لعن مرا کرد و برفت
خود لعن شد و فتاد از منبر جان
امروز که از عشق تو جز نامی نیست
هر کس شده شاه وعظ در معبر جان
حلمی که کلام حقّ به یاران می گفت
خود حقّ شد و بگذشت نهان از در جان
پیمایش کتاب