رفتن به محتوای اصلی

غزل شماره ۱۹ : عقل آید به هر لحظه گریبان گیردم

عقل آید به هر لحظه گریبان گیردم
ساز اوهامم زند شاید که میدان گیردم
از یقین خالص آمد جان بدین راه گران
بنده ی ایشان نی ام، باید که سلطان گیردم
پام بر خاک خرابات و سر آن سوی فلک
خام پندارم مگر تا دست حرمان گیردم
باد بادا هر چه آید، باد بادا هر چه باد
دیگر از منطق نمی تابد به میزان گیردم
جام من پر کن پیاپی تا نیابم خویش را
باد بادا گر تو خواهی رنج دوران گیردم
خوش نی ام، غمگین نی ام، مستم، خرابم، عاشقم
چون ورای خیر و شرّم شاه پنهان گیردم
منطق طفلان به دور افکنده ام من قرن ها
منطق اصوات را خواهم به پیمان گیردم
دل به دل دریای نور است و صدا، دریا دلم
هر که نامم را برد باید ز خویشان گیردم
گرچه نه خویش توام نه خویش خویشستان خویش
خیش ها بر می کشم تا خویش خویشان گیردم
صوت جانان می شنو از عمق جانم، گوش کن
هر چه گوید آن کنم تا سوز جریان گیردم
من همه افسانه ام، اینان چه دانندم دگر
کی تواند عقل هرزه کام آسان گیردم
حلمی از پرده برون افتاده چون خورشید مست
در پی اش رقصان شود هر کس که جانان گیردم
پیمایش کتاب