رفتن به محتوای اصلی

غزل شماره ۱۸۳ : یکی سلام بس مرا که باز از تو بشنوم

یکی سلام بس مرا که باز از تو بشنوم
همیشه با منی و من هماره از تو دم زنم
اگرچه دیده تار شد برای دیدنت ولی
به کنه خاطر دلم خیال عشق می تنم
پگاه رستگاری ام که آمدی سراغ من
بگفتی ای دل سپید کنون پیمبرت منم
چه نغمه ها شنیده ام ز ساز آسمانی ات
چه عشوه ها نموده ای به پای شعر روشنم
به بخت آفتابی ات تو راه داده ای مرا
به جان چو بانگ بر زدی طلسم کهنه بشکنم
ز عشق و رحمتت دلا چه سان سپاس گویمت
ز برکت هماره ات هزار جامه می کنم
چه شعله ها کشیده ای به گلسِتان روح ها
چه باک از تو سوختن که سوی مام میهنم
به گاه شعله ور شدن شنیدم آن صدای جان
به خنده گفت عاشقا خوش آمدی به گلخنم
چو حلمیا رها شدی ز هشت و چار چرخ شوم
کنون به ماه چهارده بگیر وصل باطنم
پیمایش کتاب