رفتن به محتوای اصلی

غزل شماره ۱۸۱ : بی حنجره سر دادم آواز تو ، دل بشنید

بی حنجره سر دادم آواز تو ، دل بشنید
بی پا سوی جان رفتم، دل عشق تو را بگزید
بی سر چو که اندیشم بی حرف سویت آیم
بی دل همه بی دستار تن سوی تو درغلتید
در خواب چو می رفتم در قاره ی بی سویان
دیدم دل سرگشته سوی تو نمی یابید
بی سو شدم آن هنگام تا روی تو پیدا شد
انگار که صد خورشید از روی تو می تابید
پنداشتم آن هنگام این حادثه رویایی ست
آری تن بیچاره رویای تو را می دید
شب بود و فلک گم بود در سایه ی چشمانت
هر جان که فلک دزدید چشمان تو می بخشید
بی سایه و بی روزن، وصف تو چنین باشد
چون تو نتوان گشتن هر چند به صد تقلید
ای رحمت یزدانی صد شکر تو را گویم
این گونه که دُرّ تو سوی دل و جان غلتید
دربان فلک گفتم بگشای که جان آمد
تا اسم تو را بردم آن درب گران جنبید
حلمی همه بی واژه این قصّه چو بسرودی
شوریده به میدان شد شعری که نمی رقصید
پیمایش کتاب