رفتن به محتوای اصلی

غزل شماره ۱۸۰ : ای آینه رحمی کن تا خویش بیارایم

ای آینه رحمی کن تا خویش بیارایم
یارب مددی فرما تا سوی تو باز آیم
یارا نظری افکن بر این تن بی پیکر
تا کشتی پیمانه تا خانه بپیمایم
افسانه ی جان گفتن بی حرف تو بیراه است
راهت بنما تا خود زین آینه بنمایم
زان ساعت روحانی یاد آورم ای مرشد
بی خویش و تنم خوش باد یک لحظه بیاسایم
از جامه برونم کن تا جام به دست آرم
این جامه چو بدرانم با روح هم آوایم
از شوکت پیمانه یک چشمه چو فاشم شد
زان ثانیه ی خامش صد گونه به هوهایم
از چیست که می گویم وصف تو به صد تعبیر؟
شاید که یکی از صد با لطف تو بربایم
حلمی چو سحوری زد در کوچه ی بی خوابان
زنگار دل ایشان زان آینه بزدایم
پیمایش کتاب