رفتن به محتوای اصلی

غزل شماره ۱۷۹ : سخن خراب جویی؟ سوی مردم خزان کن

سخن خراب جویی؟ سوی مردم خزان کن
سوی ما همه گلستان، چو ندیده ای گمان کن
چو ز گُل مشام خواهی تن خار رنجه فرما
سر عقل هی مجنبان، صحبت دل است آن کن
نه چو منکران گریزان، به زبان لعن و لنگان
به کلام روح ای جان طلب از چراغ جان کن
تو ز منزل خدایی، تو حضور کبریایی
چه به شکّ فتاده رایی؟ هر چه گویمت چنان کن
به میان مردم وهم ز چه روی و جستجویی
خم مرگ دوش بردی، خم عشق امتحان کن
تو ز جنس آفتابی، چه به تن نشسته ای؟ هان؟
ز گل سیاه برخیز، دل خود بر آسمان کن
حلمی ار کلام جان گفت تو به کفر خویش بخشای
سخن خراب جویی؟ سوی مردم خزان کن
پیمایش کتاب