رفتن به محتوای اصلی

غزل شماره ۱۷۷ : سلطان فلک به رقص برخاست

سلطان فلک به رقص برخاست
امروز که بزم عشق برپاست
لالای تو رستخیز ما شد
این قصّه که گفته ای چه زیباست
ای رحمت پاک عاشقانه
باز آ که خروش عشق در ناست
خاموش بُدیم و بعد قرنی
سیمای نکوی دوست پیداست
وللّه که فلک به خاک بنشست
زین آینه قامتی که برخاست
در وصفش اگر شکسته گویم
پایش خزر و سرش لهاساست
ای عقل زبون پست فطرت
برخیز و برو که عشق این جاست
حلمی به میان چو دیده تر کرد
آن دیده به نام عشق آراست
پیمایش کتاب