رفتن به محتوای اصلی

غزل شماره ۱۷۴ : به کار واژه پردازی نباشد شعر می دانی

به کار واژه پردازی نباشد شعر می دانی
فقط عشق است در میدان، کلام عشق می خوانی
درون جان ویرانت هنوز ار مانده دانگی نور
بخوان این خطّ جادوگر ز شعر ناب ایرانی
شب میخانه رخشان است بیا تا جام برگیریم
رهایت سازد این جرعه تو را ز اقران تحتانی
چه از ارکان بی جان طبیعت جلوه می خواهی؟
سرشت باده پیدا کن که پیراهن بدرّانی
سر پیمانه سویت شد که دیگر وقت رسوایی ست
بکش پس پیشتر هویی که یارت آید او آنی
سوی این مردم خفته که جز مردن نمی دانند
تو بذر زندگی افشان ز باغ روح یزدانی
الا ای جام دیرینه کجا آن ساقی سرخوش
کز آواز بلورینش دل ما را بپرّانی
شه نادیده فرماید که حلمی دیده آذین کن
که شب سوی تو می گیرد دلارامت به پنهانی
پیمایش کتاب