رفتن به محتوای اصلی

غزل شماره ۱۵۳ : این جان تو خرقه ی ترس افکن به دور و باز آ

ای جان تو خرقه ی ترس افکن به دور و باز آ
در رزم گاه باده عریان شو در طراز آ
صد شامگه به سر شد تا بامداد شرقی
از خویش سر گشای و در روح خوش فراز آ
نام آوران گیتی از ننگ و نام رستند
خواهی که نام گیری فارغ ز حرص و آز آ
امروز بختک تن از رخت تن رها کن
آن گه به شور و مستی در بارگاه راز آ
شاید نه سهل باشد این گونه دل رهیدن
چون بند دل بریدی صد عشوه کن به ناز آ
حلمی خراب گشتی زین چرخ خواب و افسون
با پرچم پیاله در رقص و اهتزاز آ
پیمایش کتاب