رفتن به محتوای اصلی

غزل شماره ۱۴۹ : بمانده از شب سیاه سه چار پرده ی دیگر

بمانده از شب سیاه سه چار پرده ی دیگر
در این خیال آشنا نشسته جان در به در
کجا سوار مه نشان ز راه شیری نهان
ز صبح روشنی دلا چرا نمی رسد خبر
حضور زهد خشک باز میانه کارساز شد
که عشق پرده می رود و وصل می کند حذر
ببین که خواب رفتگان چه طبل مرگ می زنند
سپاه وهم تاخته و کس نمی کند خطر
چه واصلان نازناز که از تو حرف می زنند
چو تیغ می کشی چرا کسی نمی کند عبر
یکی حراج می کند ز صوت و حرف آفتاب
چو آفتاب می رسد هم او نمی کند نظر
شهنشهان ظلمتند که نقل قول می کنند
کجا به نقل روشنی رسیده خامه ی نظر
شکن به حرف و تیز کن ستیغ نام و وصل را
بکش غرور وصل را که گشته خاستگاه شر
برو به حلمی غریق مگو که عشق چیست هان
به ساحل امان خود دلا نشسته ای اگر
پیمایش کتاب