رفتن به محتوای اصلی

غزل شماره ۱۴۰ : چو مه‌رویان دل شکنم، عاشق عاشقان منم

چو مه‌رویان دل شکنم، عاشق عاشقان منم
یار مرا ستاره داد، من آن عروج روشنم
عنان چرخ هشت‌ و ‌چار چنان کشم به هر طرف
که طوق بندگی زند به خود ز چین دامنم
من آن کلام خامشم که عشق در غیاب گفت
چو باد رفته‌ام ز دست، رهای خاک و میهنم
من آن سرود کهنه‌ام که تازه‌تازه گویمت
چنان به تازیانه‌ها غرور کهنه بشکنم
بیا ببین که خواب نیست تمام خواب‌های من
به قلب‌های بی‌رمق چو تازیانه می‌زنم
مرا به نام او بخوان اجابتت کنم چنان
حضور جاودانه‌ات نشان دهم ز گلشنم
شراب کهنه می‌کشم ز جام هفت آسمان
فلک مجیز گویدم که جامه‌هاش نکّنم
چو باد پرسه می‌زنم، چو شعله عشوه می‌کنم
چو حلمی زبانه‌کش گداز سرخ آهنم
پیمایش کتاب