رفتن به محتوای اصلی

غزل شماره ۱۲۷ : ای عشق مباد آن روز در سوگ تو بنشینم

ای عشق مباد آن روز در سوگ تو بنشینم
خود را به چنین روزی در بین نمی بینم
این گونه که می لافد این عقل به صد تعبیر
جز باده نمی باید یک بادیه بگزینم
تقوای جنونم را سرمست به جا آرم
تا جان نکند دیگر هر ثانیه غمگینم
بر گرد تو دست افشان از جام تو می نوشم
کاین شیوه رهایی شد زان قسمت ننگینم
سیمای نگارم را در پرده ی جان منقوش
می بینم و می نوشم زین جام بلورینم
در خوابگه چشمان هر شب که تو می آیی
شرمنده ز خویش آیم از سفره ی مسکینم
یک جام ده جانم گیر، باز آ دو جهانم گیر
وصلت به میان آور، برخیز به تضمینم
از مرگ چه باک آخر این گونه که می زیم
هر لحظه برون آری از جسم به تمرینم
از هوی جهان پیما، پیمانه ی جان پیما
جانانه تو می بخشی صد نسخه ی تسکینم
شرم است مرا از خویش، زین خانه به دوشی ها
زین گونه که با آنم، زین گونه که با اینم
صد نقش به صد پرده بر می کشم از رویت
با این همه پیدا نیست یک جلوه به تزیینم
نابود و خراب امروز از عشق سراییدم
حلمی چه کند چون دوست می داده به تلقینم
پیمایش کتاب