رفتن به محتوای اصلی

غزل شماره ۱۲۴ : کوه تو بنگر دلا، قلّه فرا می رود

کوه تو بنگر دلا، قلّه فرا می رود
پلّه ی قصر ازل تا به کجا می رود
عشق نفس می کشد، ازمنه پس می کشد
زین دم نیلوفری روح رها می رود
مست به حیرت کشد آه ز ناباوری
عقل مجلّل دگر رو به فنا می رود
با که بگویم عیان سرّ خداوندی ات
خلق تلف می شود، خویش به پا می رود
زحمت بیهوده ای بود به دوش فلک
عاقبت از عشق یار جان به سرا می رود
پرده فکندی چه شوخ خنده زنان در میان
شعله کشاندی شب و غم به عزا می رود
روبه وهم از نفس باز فتاد و دگر
دل که فتاد از نفس باز به نا می رود
باز تبانی کنم با دل خویشم کنون
من به تو رو می نهم، دل به خدا می رود
ای همه در حلقگان حلمی ما بنگرید
روح غزل را که هین رو به سما می رود
پیمایش کتاب