رفتن به محتوای اصلی

غزل شماره ۱۱۹ : آن نویسم که به بادش ندهد دست بشر

آن نویسم که به بادش ندهد دست بشر
گر تو افسانه بخوانی و من اوصاف خبر
آن چه بشنوده ام و گفته ام اسرار دل است
جان به تاراج ده اینک دو سه پیمانه ببر
باده ام نوش کن و صوت نهان گوش بده
تا نیابی ز خود گمشده ات هیچ اثر
تو به خود بالی و من پاک گریزان از خویش
بنده ی خویش نباشم، کنم از خویش سفر
پرده ی هجر و تغابن بدریدیم و دگر
سینه ی مشفق دلدار و نفس های شکر
روحم، افسار مرا عشق به عقبا بسته ست
وارث تخت خداییم و اسرار پدر
شک و اوهام و شر و شیوه ی آلام وبلا
داده ام از سر پیمان تو مستانه به پر
گر زمانی دل تنها زد و پیمانه شکست
دور مانده ست ز تو حلمی دیوانه دگر
پیمایش کتاب