رفتن به محتوای اصلی

غزل شماره ۱۱۲ : جهان اندر کف آوردم به حکم خویشتن آری

جهان اندر کف آوردم به حکم خویشتن آری
نه این خویشی که من باشد، منی بس مردم آزاری
چو نام از جام حقّ دارم چه باک از غیرت طوفان
زمین در رقص عشق آرم اشارت تا زنی باری
نفس درسینه ام آتش، سرود زندگی خوانم
جهانی نو به گرد آرم فرا از هر چه پنداری
نکورویان و مه خویان که نام از باده می گیرند
بگویم حجله پردازند که شب در پیش و بیداری
دم از حقّ می زنم چونان که سقف چرخ بشکافد
غم دوری به سر آرم به وصل روح درباری
چون جان بر جان کنم تسلیم و جانانم میان آرم
بدو گویم خوشا مرگی چنین تا جان به جان آری
سلامی می دهم دل را، وداع با مردمان گویم
که من جان خواهم و آنان جهانی خالی و عاری
نگویم مرده آن کس را که خاک افتاد و جان در داد
که او تا آسمانی رفت و باز آمد پی کاری
رو از آبی که جان شوید یکی پیمانه پر می کن
که سیل اشک طاقت کش خوشست از هرچه ناچاری
چو حلمی نهان پیما رهای خاص و عامی شو
که برخیزد ز خاص اندوه و عامی می کشد خواری
پیمایش کتاب