رفتن به محتوای اصلی

شعرها

همه بازان عجب ماندند در آهنگ پروازم
کبوتر همچو من دیدی که من در جستن بازم
به هر هنگام هر مرغی به هر پری همی‌پرد
مگر من سنگ پولادم که در پرواز آغازم
دهان مگشای بی‌هنگام و می ترس از زبان من
زبانت گر بود زرین زبان درکش که من گازم
به دنبل دنبه می گوید مرا نیشی است در باطن
تو را بشکافم ای دنبل گر از آغاز بنوازم
بمالم بر تو من خود را به نرمی تا شوی ایمن
به ناگاهانت بشکافم که تا دانی چه فن سازم
دهان مگشای این ساعت ازیرا دنبل خامی
چو وقت آید شوی پخته به کار تو بپردازم
کدامین شوخ برد از ما که دیده شوخ کردستی
چه خوانی دیده پیهی را که پس فرداش بگدازم
کمان نطق من بستان که تیر قهر می پرد
که از مستی مبادا تیر سوی خویش اندازم
یکی سوزی است سازنده عتاب شمس تبریزی
رهم از عالم ناری چو با این سوز درسازم
دمی با غم به سر بردن جهان یک سر نمی‌ارزد
به می بفروش دلق ما کز این بهتر نمی‌ارزد
به کوی می فروشانش به جامی بر نمی‌گیرند
زهی سجاده تقوا که یک ساغر نمی‌ارزد
رقیبم سرزنش‌ها کرد کز این باب رخ برتاب
چه افتاد این سر ما را که خاک در نمی‌ارزد
شکوه تاج سلطانی که بیم جان در او درج است
کلاهی دلکش است اما به ترک سر نمی‌ارزد
چه آسان می‌نمود اول غم دریا به بوی سود
غلط کردم که این طوفان به صد گوهر نمی‌ارزد
تو را آن به که روی خود ز مشتاقان بپوشانی
که شادی جهان گیری غم لشکر نمی‌ارزد
چو حافظ در قناعت کوش و از دنیای دون بگذر
که یک جو منت دونان دو صد من زر نمی‌ارزد
شطح با ما نیست اینجا عشق هست
خرق عادت کفر و با ما عشق هست
دل سراپای وجودش راستی ست
راستی دیدی که ما را عشق هست
بی خطایی نیست در کار سلوک
چون خطا را هم سراپا عشق هست
بی خطاپندار را آفات برد
این کمالات خطا با عشق هست
سر زدیم از خویش و افتادیم باز
بعد از این هم رو به بالا عشق هست
کمتر از ما در همه عالم که بود؟
گفت خورشید سجایا: عشق هست
ای عجب زین شمع خودسوز کمال
آه چشمانش دو دریا عشق هست
رفت روزی دیگر از تقویم عشق
گفت حلمی باز فردا عشق هست
من ز انواع شفقّت برترم
ساربانم، راه با خود می برم
آن ولی زنده چون این راز گفت
گفتمش من نیز راهت بسپرم
گفت تو راه خودی، بر خویش باش
تا که از خویشت بخیزی در برم
در برم از سر برون آیی چو نار
گویمت اینک تویی آن دلبرم
ماه من راه است و این مَه راهتاب
هر دمی رازی ز نازش می خرم
تو ز انواع مروّت بهتری
برتری از عشق هم چون بنگرم
شیوه ی صلح تو نازان می کُشد
بنده از شوریدگی جان می برم
خلق پندارد که حلمی شاعر است
عشق داند سالکی جنگاورم
جستجو