رفتن به محتوای اصلی

دل عاشق! ز چه ترسی؟ ز خودت یا ز خدا؟

دل عاشق! ز چه ترسی؟ ز خودت یا ز خدا؟
دل عاشق! ز چه ترسی؟ ز خودت یا ز خدا؟
سوی من آ دل غوغا زده بی خوف و رجا
سوی من آ که تو را تنگ در آغوش کشم
ذرّه ای ترس تو را دور کند از دل ما
ذرّه ای ترس تو را می فکند در ته گور
هیبت ترس فرو ریز و به سر خیز و بیا
در شب روح بجو صورت پنهانی خود
صبح چون شد دگر از چاه سیاهی به در آ
این همه روضه مخوان، گریه مکن، سینه مزن
چو بیایی سوی ما گریه چرا، نوحه کجا
خنده زن تا شکند حلقه ی غم از دم تو
رقص کن تا که بگردانمت از فاصله ها
سحر است و غزل حلمی از افلاک رسید
به نماز آی بدین دست پر از صوت و هجا