ورود به سایت

برای ورود به سایت لطفا نام کاربری و رمز عبور خود را وارد کنید.


 

  • جمعه ۴ خرداد ۱۳۹۷
  • 12
  • 0

کمال عشق اگر آید پدیدار
بچشم تو نه درماند نه دیوار

 

دلی باید ز عشق یار در جوش
بماند تا ابد او مست و مدهوش

 

نشاید عشق را هر ناتوانی
بباید کاملی و کاردانی

 

الا تا در مقام عشق بازی
تو پنداری مگر این عشق بازی

 

که داند بردره در معدن عشق
چنان برگشتهٔ از مامن عشق

 

حقیقت عقل چون طفلی به پیشش
همیشه میخورد از شوق پیشش

 

کجا دارد ابا او پایداری
سزد گر عشق با جان پایداری

 

به پیش کار گه چون رخ نمودند
در آخر این چنین پاسخ شنودند

 

عطار

  • دوشنبه ۲۳ بهمن ۱۳۹۶
  • 65
  • 0

ای عاشقان ای عاشقان پیمانه را گم کرده‌ام

زان می که در پیمانه‌ها اندرنگنجد خورده‌ام

 

مستم ز خمر من لدن رو محتسب را غمز کن

مر محتسب را و تو را هم چاشنی آورده‌ام

 

ای پادشاه صادقان چون من منافق دیده‌ای

با زندگانت زنده‌ام با مردگانت مرده‌ام

 

با دلبران و گلرخان چون گلبنان بشکفته‌ام

با منکران دی صفت همچون خزان افسرده‌ام

 

ای نان طلب در من نگر والله که مستم بی‌خبر

من گرد خنبی گشته‌ام من شیره‌ای افشرده‌ام

 

مستم ولی از روی او غرقم ولی در جوی او

از قند و از گلزار او چون گلشکر پرورده‌ام

 

روزی که عکس روی او بر روی زرد من فتد

ماهی شوم رومی رخی گر زنگی نوبرده‌ام

 

در جام می آویختم اندیشه را خون ریختم

با یار خود آمیختم زیرا درون پرده‌ام

 

آویختم اندیشه را کاندیشه هشیاری کند

ز اندیشه بیزاری کنم ز اندیشه‌ها پژمرده‌ام

 

دوران کنون دوران من گردون کنون حیران من

در لامکان سیران من فرمان ز قان آورده‌ام

 

در جسم من جانی دگر در جان من قانی دگر

با آن من آنی دگر زیرا به آن پی برده‌ام

 

گر گویدم بی‌گاه شد رو رو که وقت راه شد

گویم که این با زنده گو من جان به حق بسپرده‌ام

 

خامش که بلبل باز را گفتا چه خامش کرده‌ای

گفتا خموشی را مبین در صید شه صدمرده‌ام

 

غزلیات

دیوان شمس

مولوی

  • یکشنبه ۲۴ دی ۱۳۹۶
  • 83
  • 0

گر طالب راه حق شوی ره پیداست

او راست بود با تو ، تو گر باشی راست

 

وانگه که به اخلاص و درون صافی

او را باشی بدان که او نیز تراست

 

ابو سعید ابو الخیر

  • جمعه ۱۵ دی ۱۳۹۶
  • 70
  • 0

‍ گر جان عاشق دم زند آتش در این عالم زند
وین عالم بی‌اصل را چون ذره‌ها برهم زند

 

عالم همه دریا شود دریا ز هیبت لا شود
آدم نماند و آدمی گر خویش با آدم زند

 

دودی برآید از فلک نی خلق ماند نی ملک
زان دود ناگه آتشی بر گنبد اعظم زند

 

بشکافد آن دم آسمان نی کون ماند نی مکان
شوری درافتد در جهان، وین سور بر ماتم زند

 

گه آب را آتش برد گه آب آتش را خورد
گه موج دریای عدم بر اشهب و ادهم زند

 

خورشید افتد در کمی از نور جان آدمی
کم پرس از نامحرمان آن جا که محرم کم زند

 

مریخ بگذارد نری دفتر بسوزد مشتری
مه را نماند، مِهتری، شادّیِ او بر غم زند

 

افتد عطارد در وحل آتش درافتد در زحل
زهره نماند زهره را تا پرده خرم زند

 

نی قوس ماند نی قزح نی باده ماند نی قدح
نی عیش ماند نی فرح نی زخم بر مرهم زند

 

نی آب نقاشی کند نی باد فراشی کند
نی باغ خوش باشی کند نی ابر نیسان نم زند

 

نی درد ماند نی دوا نی خصم ماند نی گوا
نی نای ماند نی نوا نی چنگ زیر و بم زند

 

اسباب در باقی شود ساقی به خود ساقی شود
جان ربی الاعلی گود دل ربی الاعلم زند

 

برجه که نقاش ازل بار دوم شد در عمل
تا نقش‌های بی‌بدل بر کسوه معلم زند

 

حق آتشی افروخته تا هر چه ناحق سوخته
آتش بسوزد قلب را بر قلب آن عالم زند

 

خورشید حق دل شرق او شرقی که هر دم برق او
بر پوره ادهم جهد بر عیسی مریم زند

 

مولانا

  • دوشنبه ۴ دی ۱۳۹۶
  • 93
  • 0

شراب لعل کش و روی مه جبینان بین

خلاف مذهب آنان جمال اینان بین

 

به زیر دلق ملمع کمندها دارند

درازدستی این کوته آستینان بین

 

به خرمن دو جهان سر فرو نمی‌آرند

دماغ و کبر گدایان و خوشه چینان بین

 

بهای نیم کرشمه هزار جان طلبند

نیاز اهل دل و ناز نازنینان بین

 

حقوق صحبت ما را به باد داد و برفت

وفای صحبت یاران و همنشینان بین

 

اسیر عشق شدن چاره خلاص من است

ضمیر عاقبت اندیش پیش بینان بین

 

کدورت از دل حافظ ببرد صحبت دوست

صفای همت پاکان و پاکدینان بین

 

حافظ

  • شنبه ۲ دی ۱۳۹۶
  • 76
  • 0